تبليغاتX
بیا تو پشیمون نمیشی . . . ! ! !
همیشه پیشم بمون ! ! !

دلداده : azizam dare kenare to dariche delam be soy daryae pahnavari rahnemud mishavad ke vosaate an andazeye cheshmane pake tost
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:51  توسط آناهیتا  | 

عکس های هنگامه با شکوه دگرگونی سال نو در کنار آرامگاه کوروش بزرگ
6 فروردین 88 - 14:09

نوروز باستان بر پارسیان پاکدل خسته باد.

این عکس ها (فرتورها) رو هنگامه با شکوه دگرگونی سال نو در کنار آرامگاه کوروش بزرگ گرفتم.

دوستان نظرات و سوالاتشونو یا اگه متنی در مورد این عکسها و این روز با شکوه دارن عنوان کنند.

با سپاس

فرزاد آریان

گلباران آرامگاه کوروش بزرگ

02.jpg

چیدن سفره هفت سین

03.jpg

sofre7sin.jpg

parsian02.jpg

parsian06.jpg

هفت سین بر روی پرچم ایران

haftsine_parsi.jpg

سر دادن سرود ملی ایران (ای ایران)

parsian05.jpg

parsian07.jpg

دوستداران کورش بزرگ

aramgahe_kourosh02.jpg

parsian03.jpg

سرودن اشعار در وصف کوروش بزرگ

parsian01.jpg

sabze_mahi.jpg

نمایی از آرامگاه کوروش بزرگ

aramgahe_kourosh.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:34  توسط آناهیتا  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 13:39  توسط آناهیتا  | 

آمریكا = یوزارسیف درخواست بانو زلیخا رو می قبولید و همهچیز به خوبی تمام می شد!

كره = آخناتون دو تا شاهزاده داشت كه باهم سریه دختر دعواشون می شد سر گرفتن تاج و بعدشم همدیگرو می كشتن و آخر سر هم یوزارسیف دخترهرو می گرفت!

هند = یوزارسیف تازه یه جایی كه عاشق شده بود، یادش می افتادكه یه پدری داره و در پی پدرش هم متوجه میشه كه پدرش از مادر او  یه بچه ی دیگه همداشته! وقتی میره برادرشو پیدا كنه میاد می بینه كه در عشق شكست خورده و یكی دیگهدختره رو گرفته
!

روسیه = در حین فیلم یوزارسیف به انرژی هسته ای دستپیدا می كنه و در رقابت با كاهنان معبد  آمون سعی میكنن كه یك انسان به فضا بفرستندو یوسف موفق میشه با اختلاف 10 دقیقه یه مرد رو به ماه بفرسته!


مكزیك = یوزارسیف و آنخمائو (كاهن معبد) وای میسن رو برو هم و آخناتن گیتار می زنه و اون دوتا دوئل میكنن و كاهنان معبد هم وای میسن تماشا! سر ساعت آنخمائو كشتهمیشه!

اسپانیا = در حین فیلم 100 زوج عاشق با همدیگه ازدواج میكنن و دراین حین كاهنان و یوزارسیف فامیل میشن و همه چیز به خوبی و خوشی تماممیشه!


انگلیس = كاهنان شبانه بوسیله ی تونل گندم ها رو كش میرن و قحطی 3 سال زودتر شروع میشه و یوزارسیف كشته میشه و بعدشم كاهنان گاو پرستمیشن!

فرانسه = همینو بدونید كه همه چیز اون طوری كه نمی خواهید تموممیشه!


8f.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:0  توسط آناهیتا  | 

 رييس دولت اصلاحات تاكيد كرد امروز اخلاق در جمهوري اسلامي در خطر است.

لینک های مرتبط :

عکس : تخریب بیلبوردهای خاتمی در شیراز

گزارش تصویری : استقبال از سید محمد خاتمی در فرودگاه شیراز

گزارش تصویری : سخنرانی خاتمی در اجتماع عظیم مردم شیراز -1

گزارش تصویری : سخنرانی خاتمی در اجتماع عظیم مردم شیراز -2

استقبال بي نظير مردم از سيدمحمد خاتمي در شیراز

گزارش تصویری: سخنرانی محمدخاتمی در جمع مردم شیراز

آيت‌الله دستغيب خطاب به خاتمي: شما در برابر دشمنان خود احسان مي‌كنيد

شیراز / خاتمی : طرفداران آزادي ضدفاشيسم هستند

سيد محمد خاتمي كه براي ديدار با مردم شيراز در اين شهر بسر مي‌‏برد با حضور در سالن شهيد دستغيب مورد استقبال هزاران نفري قرار گرفت كه از ساعتها پيش در اين سالن در انتظار سخنراني او بودند.

به گزارش ایلنا ، رييس دولت اصلاحات در آغاز سخنراني خود با تسليت شهادت امام حسن عسگري(ع) گفت : امام حسن عسگري(ع) كسي است كه در دوران غلبه قهر و استبداد و زور و فريب فقط به خدا انديشيده و به سعادت بندگان خدا فكر مي‌‏كرد. وي حضرت مهدي(عج) را موعودي دانست كه بدست او هدف تمامي پيامبران الهي تحقق خواهد يافت. و در همين خصوص اضهار داشت ظهور مهدي موعود موجب تشكيل جامعه‌‏اي مي‌‏شود كه در آن آزادي و عدالت حكم‌‏ فرماست.

رييس بنياد باران در توصيف شهر شيراز گفت: وصف بي‌‏مثال شيراز كه حافظ بزرگ آن را خاص خود دانسته چيست؟ و چه چيزي در اين سرزمين وجود داشت كه حافظ وصف آن را بي‌‏مثال مي‌‏داند؟ وي تصريح كرد اينجا سرزمين عشق و ايمان و آزادگي و سرزمين دلدادگي به پيامبر و اهل بيت(ع) است.

خاتمي شيراز را سرزمين عرفان و فضلاي انديشمندي چون حافظ و سعدي برشمرد و گفت: فارس يكي از بزرگ‌‏ترين تمدنهاي تاريخ است. رييس دولت اصلاحات در ادامه گفت نهال جمهوري اسلامي امروز درخت تناوري است كه همه ما در سايه آن آرميده‌‏ايم. وي در همين خصوص اظهار داشت اين درخت نياز به مراقبت دارد زيرا از بيرون دشمنان ايران و اسلام براي خشكاندن اين نظام در تلاشند. وي تأكيد كرد در داخل نيز تنگ نظري، تحجر و عدم تدبير كه ممكن است وجود داشته باشد، خطري براي خشكاندن نهال نظام اسلامي مي‌‏باشد.

خاتمي با تأكيد مجدد مبني بر اينكه اين نهال نياز به مراقبت دارد گفت: مراقبت از اين نهال به انتخاب و حضور هشيارانه مردم بستگي دارد. وي تأكيد كرد در اصلاحات واقعي كه من بيانگر آن بودم و آن را اصلاحات دويست ساله مردم ايران مي‌‏دانم ريشه‌‏اش در انقلاب اسلامي است. و اصلاحات مهمترين رسالت خود را دفاع از آرمانهاي ملت و خاسته‌‏هاي شما مردم مي‌‏داند كه عبارت است از آزادگي، استقلال و پيشرفت در سايه ارزشهاي دين خدا. وي با بيان اينكه در موقعيت حساس و سرنوشت سازي قرار گرفته‌‏ايم گفت: در وراي همه حزب گرايي كه در جاي خود محترم است، همه ما بايد به فكر حفظ دستاورد‌هاي انقلاب باشيم.

رييس دولت اصلاحات خاطر نشان كرد اگر مديريت كشور در جهت آرمانهاي انقلاب، توسعه آزادي و عدالت و كاهش فقر و نابرابري است همه بايد سعي كنيم اين راه ادامه يابد. همچنين وي با بيان اينكه با كمال تأسف شاخصه‌‏هايي كه از سوي مراجع رسمي اعلام مي‌‏شود بر خلاف توسعه كشور و آزادي و عدالت است گفت: اگر كشور ايران بر اساس سند چشم انداز بيست ساله حركت كند، بايد سعي كنيم اين وضعيت ادامه پيدا كند. و اگر اينگونه نباشد بايد تلاش كنيم در جهت مصلحت كشور كه همان كرامت، عزت مردم و نيز رفع تهديدها عليه كشور است حركت كنيم.

خاتمي با بيان اينكه كشور متعلق به همه مردم است تأكيد كرد: بايد از شعارزدگي پرهيز كنيم و در جهت رفع تبعيض و بهبود زندگي و نيز تقويت زيرساخت‌‏ها و رفع تهديدها عليه كشور حركت كنيم. و اين به انتخاب و حضور هشيارانه مردم بستگي دارد.

رييس دولت اصلاحات با انتقاد از بي اخلاقي در جامعه گفت امروز اخلاق در جمهوري اسلامي در خطر است. وي تأكيد كرد ما جامعه مدني مي‌‏خواهيم و ريشه جامعه مدني در مدينه النبي است كه محور و مدار آن اخلاق بود. اگر اخلاق در ميان مسئولان ضعيف شود اولاً بي اخلاقي به جامعه سرايت مي‌‏كند، دوماً بزرگترين هدف انقلاب تحقق پيدا نكرده است.

خاتمي در پايان خاطر نشان كرد جامعه مدني در كنار جامعه اخلاقي بايد باشد. گفتني است حاضرين در سالن بارها با شعار «درود بر خاتمي» و نيز «خاتمي پاينده باد، خامنه‌‏اي زنده باد»، حمايت خود را از خاتمي و مسئولان كشور اعلام كردند. خاتمي قرار بود بعد از سخنراني به زيارت حرم مطهر شاهچراغ برود. كه اين موضوع اكنون در هاله‌‏اي از ابهام است و گفته مي‌‏شود ممكن است به دليل ازدحام مردم از حضور وي در حرم شاهچراغ جلوگيري شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 18:49  توسط آناهیتا  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:32  توسط آناهیتا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 21:29  توسط آناهیتا  | 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی…

اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 21:18  توسط آناهیتا  | 

http://www.persiancartoon.com/site_files/hadi-heidari--student.jpg

من چه كاره ام؟ درسم كه تمام شد، یك بار كه بیكار و علاف، در تعلیق میان دو بازه ی زمانی، یكی فارغ التحصیلی و دیگری سربازی، یك فرم را پر می كردم به محل شغل كه رسیدم ماندم چه بنویسم، با درمانده گی نوشتم بیكار. ناگهان فهمیده بودم چه خبر است و من در كجا ایستاده ام. تا همین چند ماه پیش وقتی ژولیده و سربه هوا، یا خوش تیپ و خوش پوش و به هر حال با یك بغل كتاب و در صورت سرفراز و بی خیال به هر سو سرك می كشیدم

اگر كسی می پرسید چه كاره ای با افتخار یا بی اعتنا می گفتم دانشجو. طرف هم انگار هزار جمله پس جواب من باشد ساكت می شد و اگر بی سواد بود با كینه ای حسد آمیز( و صد البته موجه از نظر من) و اگر خود فارغ التحصیل بود با حسرتی دریغ ناك سرتكان می داد. او از حرف من چه می فهمید و معنای سر تكان دادنش چه بود؟

دانشجو یعنی چه؟

 آن هم در یك جامعه عقب مانده مثل ایران؟

شاید در نظر او دانشجو یعنی جوان خام و بیكار كه با پول و سرمایه ی پدر یا خانواده اش، نوعی از رفتار سبكسرانه و عمدتا ضد مذهبی و مدرن را در محیط های سنتی شهرهای جدا از خانه و كاشانه اش رواج می دهد.

دانشجو یعنی پسر یا دختر همیشه عاشقی كه احساسات رقیقش می تواند به راحتی دستمایه هزار جور زمینه شود: از عشق و عاشقی سال های اول دانشجویی بگیر تا قلیان كشیدن و شاعر شدن و سیگار كشیدن و معتاد شدن یا مشروب خوردن و در خانه یا خوابگاه دانشجویی تا صبح ورق بازی كردن و فال گرفتن و تا لنگ ظهر خوابیدن. شب گردی در خیابان ها و بحث های طولانی و بی فایده به همراه مسخره كردن عالم و آدم و خندیدن و زود تر از آن گریه كردن.
شاید هم حضور در خانه ی دانشجویی همراه شود با ورزش سخت یا شام های حاضری و ماكارونی های شفته و برنج های سوخته. دانشجویی شاید یعنی تا صبح كنار تلفن ویز ویز های عاشقانه كردن و دل دادن و قلوه گرفتن. آن وقت نرسیده به سر برج جیب ها خالی شدن و از دیدن قبض تلفن خجالت زده شدن، به خصوص وقتی یاد سفارش های پدر و مادر ها می افتادی كه با چه امیدی تو را در ترمینال یا دم خانه راهی می كردند: درس بخوان عزیزم، كار سیاسی نكن، با هر كسی دوست نشو و ....

اما دانشجو گاهی هم كسی است كه روزانه هشت ساعت در كتابخانه درس می خواند در سایت نرم افزار یاد می گیرد و فكر می كند كه دانشجوی نمونه اوست،
 برای استادها خود شیرینی می كند و مقاله های بی سر و ته علمی می نویسد، شماره ی عینكش بالاست و هر كس جزوه بخواهد سراغ او می رود.
گاهی هم زیادی مذهبی ست، بسیجی می شود و فكر می كند از سوی خدا مامور است تا دنیا را ارشاد كند پس ریش می گذارد و خودش را در هفتاد متر پارچه از نظر نامحرمان پنهان می كند.
دانشجو جوان نحیف و باذوقی است كه شعر می گوید، ساز می زند، موهایش را بلند می كند، لباس های عجیب و غریب می پوشد و به جنس مخالف محل نمی گذارد چون دوست دارد خیلی مورد توجه آن ها باشد. همان دختر شیطانی است كه كلی آرایش می كند و فكر می كند الیزابت تیلور است و عشاقش را سگ محل می كند،
دانشجو همان است كه وقتی ناراحت است ساعت ها در اتاق خوابگاه می رقصد یا شب ها در تاریكی اتاق آهسته اشك می ریزد، همان كه اولین بار از فشار بازویش توسط یك پسر مارمولك كلی ذوق می كند ولی نشان می دهد كه ناراحت شده است. همان پسر شهرستانی كه از گفتن حرف دلش به دختر خوش تیپ تهرانی در راهروی دانشكده هزار بار خجالت می كشد و در گوشه ی جزوه ی ترمودینامیك شعرهای مهدی سهیلی را می نویسد. همان دختری كه یواشكی رفتارهای آقای ایكس را در نظر دارد، آخر دوران دانشجویی دوران عاشقی ست

دانشجو همان است كه در سایت به همه كمك می كند، همان كه چشم هایش را با كتاب ها ضعیف می كند و به غذاهای به درد نخور سلف عادت كرده است، همان كه گاهی برای در آوردن هزینه ی تحصیل مجبور است هزار جور كار كند: از كتابفروشی و تدریس خصوصی بگیر تا مسافر كشی و حمالی برای بعضی اساتید سود جو و بی انصاف. چه زنده گی نابسامانی دارد دانشجو، چه سخت و شیرین می گذرد دوران برای دانشجو. كوه رفتن های دسته جمعی، ای ایران خواندن زیر آب شار، آهسته زمزمه كردن فرهاد و فروغ و شاملو و داریوش و هایده و آهسته تر گریستن.
دانشجو یعنی سودای نوازنده شدن، شب در دانشگاه راه رفتن و خاطرات كودكی را زنده كردن.جلسه های بحث و گفتگوی سیاسی یا ادبی یا فلسفی و یا از همه سرراست تر و دقیق تر در باره ی سكس. شب های امتحان، تا صبح بیدار ماندن به زور سیگار و قرص و قهوه. سه امتحان در یك روز. دو امتحان در یك ساعت. آخرش مشروط شدن، برای استاد نامه نوشتن، التماس كردن، تهدید كردن و خودكشی كردن. برای یافتن نام خود در لیست اسامی نمره ها از دلهره مردن و سوال ها از كسی خریدن. تقلب كردن و صفر شدن. مشروط شدن با معدل زیر ده، با چند صدم ماندن به دوازده. شاید هم معدل بالای هیجده و ترم بعد را بیست و چهار واحد برداشتن. چه كل كل ها برای اثبات برتری رشته و دانشگاه. چه حرف و حدیث ها درباره ی فلان دختر دانشگاه و چه مسخره غیرتی شدن ها.

اما این همه آن نیست كه ارباب قدرت را از دانشجو می ترساند و ایشان را وا می دارد كه مجیز دانشجویان را بگویند و بی خود تحویلش بگیرند؛ دانشجو جوان است و پرشور و با سری سخت نترس و فكری ساختارشكن. تازه بعضی مفاهیم مدرن مثل آزادی، برابری و حیات سیاسی را به طور جدی شنیده است، تازه فهمیده تاریخ یعنی چه و آن كه سرور است بی دلیل سرور شده است.
دانشجو گسسته از دنیای سنتی افكار تازه به بلوغ روشنگری رسیده است و می خواهد با فهم خودش بهشت و جهنم را انتخاب كند

او جوان است و دل مشغولی اش به دانش و دوری اش از سرمایه و زشتی هایش موجب نشده روانش ناپاك شود. پس رغم سفارش اولیای محافظه كار و سرد و گرم چشیده اش كار سیاسی می كند اما نه به خاطر سیاستمدارشدن بلكه به خیال بهتركردن شرایط نكبت باری كه در اطراف خود مشاهده می كند.
پس نشریه های سیاه و سفید و غیر حرفه ای چاپ می كند، میتینگ برگزار می كند، اعتصاب می كند، تریبون آزاد تشكیل می دهد و با ادبیات خام اما فرم شكنش همه چیز را به چالش می كشد؛ او كتك می خورد، زندانی می شود، كشته می شود و از ساختمان به پایین پرت می شود. پشتوانه ای ندارد جز دوستانش. جز خانواده ای كه عاجزانه می بینند كه جوانشان چطور" گمراه شده است" و بازیچه ی گروه ها و سیاسی بازی ها شده است. كسی به فكرش نیست جز همان دختری كه در خلوتش گریه می كند، جز همان پسری كه برایش می میرد و تازه مگر او چه می گفت؟
دانشجو را در راهروهای قدرت راه نمی دهند، در این راهروها یك پادو می شود،یك عمله ی بی جیره و مواجب یا با جیره و مواجب(بسیجی ها). گاهی هم دلقك رسانه ها می شود با یك تاریخ مصرف زشت و كثیف. به او چه می دهند: یك وام دانشجویی ناچیز با كلی منت و تعهد و ضامن، با خوابگاهی مثل ندامت گاه های زندان و امكانات آموزشی اسف بار. و تازه او در فكر چه خیال ها كه نیست، تغییر جهان و چشم بسته به دیوارهای خوابگاهی كه از باران دیشب طبله زده و هر آن گچش فرو می ریزد. تازه وقتی همه با یك مدرك نیم بند مهندسی یا علوم پایه یا علوم انسانی(چه اسف ناك) یا پزشكی و پیراپزشكی و دام پزشكی فارغ می شود ببخشید فارغ التحصیل می شود چه می شود؟

 اگر بابا جانش پول نداشته باشد، اگر پسردایی خوشگل و پولدار به خواستگاری اش نیاید، اگر نتواند برای ادامه زندگی به خارج سفر كند اگر عمو برایش در فلان شركت دولتی كار پیدا نكند، اگر حاج آقای مسجد به خاطر ریش و سابقه ی بسیجی اش به او پیشنهاد كار در فلان اداره را نكند، آن وقت چه می شود؟ بیكار می شود. مثل من. من كه رنسانس زنده گی ام، روشنگری ام، مدرنیته ام و پست مدرنیته ام دوران دانشجویی ام بود، به دنیای سنت بر می گردد. از پس چند سال رویاهای شیرین و كابوس های تلخ باز واقعیت تلخ و زشت آشكار میشود، به همان صلابت و سردی همیشه گی. به همان بی اعتنایی و خشونت قبل.

دیگر كسی از من نمی ترسد. باید در برابر ارباب كار و پول سر كج كنم و بله قربان بگویم. به مردك شكم گنده ای كه چربی سبیل هایش یا بوی گند یقه ی آخوندی اش مهوع است. فرصت اعتراض سیاسی؟ هه، حتی روزنامه هم وقت نمی شود بخوانم. انگار به یكباره جوانی ام را باد برده است. گویی باز به جهان مرده گان ِ كارهای مكانیكی و شب از خسته گی مردن بازگشته ام، پیرتر و سرخورده تر. مثل هبوط آدم است از باغ عدنی. شاید هم من خواب بوده ام و نمی دانسته ام.

چقدر احمقانه است كه از شما بخواهم قدر دانشجو بودنتان را
بدانید!

ببخشید كه این همه دراز شد. ببخشید.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:30  توسط آناهیتا  | 

 سلاو دوستای گلم
حتما حتما بهتون توصیه میکنم داستان زیرو بخونید.
ارزش یه بار بیشتر خوندن رو داره.
مطمئن هستم که خوشتون میاد و معنیه واقعیه عشق و دید متفاوت آدمارو نسبت به این حس غریب (عشق) متوجه میشین.
واقعا که آدما چقدر باهم متفاوتن
پس وقتتونو تلف نکنید و بخونید و بعد نظر بدین.
ممنونم. 
                   

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...  در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد . اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >> این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه . بعد نامه یی به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))  مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم . اما جرات باز کردنش را نداشتم . خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . .  خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .  _ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . . 

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .اما حالا که دارم این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست . چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

 اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما،هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:18  توسط آناهیتا  |