|
همیشه پیشم بمون ! ! !
|
|
عکس های هنگامه با شکوه دگرگونی سال نو در کنار آرامگاه کوروش بزرگ
6 فروردین 88 - 14:09 | |
|
نوروز باستان بر پارسیان پاکدل خسته باد. این عکس ها (فرتورها) رو هنگامه با شکوه دگرگونی سال نو در کنار آرامگاه کوروش بزرگ گرفتم. دوستان نظرات و سوالاتشونو یا اگه متنی در مورد این عکسها و این روز با شکوه دارن عنوان کنند. با سپاس فرزاد آریان گلباران آرامگاه کوروش بزرگ
چیدن سفره هفت سین
هفت سین بر روی پرچم ایران
سر دادن سرود ملی ایران (ای ایران)
دوستداران کورش بزرگ
سرودن اشعار در وصف کوروش بزرگ
نمایی از آرامگاه کوروش بزرگ
|

آمریكا = یوزارسیف درخواست بانو زلیخا رو می قبولید و همهچیز به خوبی تمام می شد!
كره = آخناتون دو تا شاهزاده داشت كه باهم سریه دختر دعواشون می شد سر گرفتن تاج و بعدشم همدیگرو می كشتن و آخر سر هم یوزارسیف دخترهرو می گرفت!
هند = یوزارسیف تازه یه جایی كه عاشق شده بود، یادش می افتادكه یه پدری داره و در پی پدرش هم متوجه میشه كه پدرش از مادر او یه بچه ی دیگه همداشته! وقتی میره برادرشو پیدا كنه میاد می بینه كه در عشق شكست خورده و یكی دیگهدختره رو گرفته!
روسیه = در حین فیلم یوزارسیف به انرژی هسته ای دستپیدا می كنه و در رقابت با كاهنان معبد آمون سعی میكنن كه یك انسان به فضا بفرستندو یوسف موفق میشه با اختلاف 10 دقیقه یه مرد رو به ماه بفرسته!
مكزیك = یوزارسیف و آنخمائو (كاهن معبد) وای میسن رو برو هم و آخناتن گیتار می زنه و اون دوتا دوئل میكنن و كاهنان معبد هم وای میسن تماشا! سر ساعت آنخمائو كشتهمیشه!
اسپانیا = در حین فیلم 100 زوج عاشق با همدیگه ازدواج میكنن و دراین حین كاهنان و یوزارسیف فامیل میشن و همه چیز به خوبی و خوشی تماممیشه!
انگلیس = كاهنان شبانه بوسیله ی تونل گندم ها رو كش میرن و قحطی 3 سال زودتر شروع میشه و یوزارسیف كشته میشه و بعدشم كاهنان گاو پرستمیشن!
فرانسه = همینو بدونید كه همه چیز اون طوری كه نمی خواهید تموممیشه!
|
رييس دولت اصلاحات تاكيد كرد امروز اخلاق در جمهوري اسلامي در خطر است. لینک های مرتبط : عکس : تخریب بیلبوردهای خاتمی در شیراز گزارش تصویری : استقبال از سید محمد خاتمی در فرودگاه شیراز گزارش تصویری : سخنرانی خاتمی در اجتماع عظیم مردم شیراز -1 گزارش تصویری : سخنرانی خاتمی در اجتماع عظیم مردم شیراز -2 استقبال بي نظير مردم از سيدمحمد خاتمي در شیراز گزارش تصویری: سخنرانی محمدخاتمی در جمع مردم شیراز آيتالله دستغيب خطاب به خاتمي: شما در برابر دشمنان خود احسان ميكنيد شیراز / خاتمی : طرفداران آزادي ضدفاشيسم هستند سيد محمد خاتمي كه براي ديدار با مردم شيراز در اين شهر بسر ميبرد با حضور در سالن شهيد دستغيب مورد استقبال هزاران نفري قرار گرفت كه از ساعتها پيش در اين سالن در انتظار سخنراني او بودند. به گزارش ایلنا ، رييس دولت اصلاحات در آغاز سخنراني خود با تسليت شهادت امام حسن عسگري(ع) گفت : امام حسن عسگري(ع) كسي است كه در دوران غلبه قهر و استبداد و زور و فريب فقط به خدا انديشيده و به سعادت بندگان خدا فكر ميكرد. وي حضرت مهدي(عج) را موعودي دانست كه بدست او هدف تمامي پيامبران الهي تحقق خواهد يافت. و در همين خصوص اضهار داشت ظهور مهدي موعود موجب تشكيل جامعهاي ميشود كه در آن آزادي و عدالت حكم فرماست. رييس بنياد باران در توصيف شهر شيراز گفت: وصف بيمثال شيراز كه حافظ بزرگ آن را خاص خود دانسته چيست؟ و چه چيزي در اين سرزمين وجود داشت كه حافظ وصف آن را بيمثال ميداند؟ وي تصريح كرد اينجا سرزمين عشق و ايمان و آزادگي و سرزمين دلدادگي به پيامبر و اهل بيت(ع) است. خاتمي شيراز را سرزمين عرفان و فضلاي انديشمندي چون حافظ و سعدي برشمرد و گفت: فارس يكي از بزرگترين تمدنهاي تاريخ است. رييس دولت اصلاحات در ادامه گفت نهال جمهوري اسلامي امروز درخت تناوري است كه همه ما در سايه آن آرميدهايم. وي در همين خصوص اظهار داشت اين درخت نياز به مراقبت دارد زيرا از بيرون دشمنان ايران و اسلام براي خشكاندن اين نظام در تلاشند. وي تأكيد كرد در داخل نيز تنگ نظري، تحجر و عدم تدبير كه ممكن است وجود داشته باشد، خطري براي خشكاندن نهال نظام اسلامي ميباشد. خاتمي با تأكيد مجدد مبني بر اينكه اين نهال نياز به مراقبت دارد گفت: مراقبت از اين نهال به انتخاب و حضور هشيارانه مردم بستگي دارد. وي تأكيد كرد در اصلاحات واقعي كه من بيانگر آن بودم و آن را اصلاحات دويست ساله مردم ايران ميدانم ريشهاش در انقلاب اسلامي است. و اصلاحات مهمترين رسالت خود را دفاع از آرمانهاي ملت و خاستههاي شما مردم ميداند كه عبارت است از آزادگي، استقلال و پيشرفت در سايه ارزشهاي دين خدا. وي با بيان اينكه در موقعيت حساس و سرنوشت سازي قرار گرفتهايم گفت: در وراي همه حزب گرايي كه در جاي خود محترم است، همه ما بايد به فكر حفظ دستاوردهاي انقلاب باشيم. رييس دولت اصلاحات خاطر نشان كرد اگر مديريت كشور در جهت آرمانهاي انقلاب، توسعه آزادي و عدالت و كاهش فقر و نابرابري است همه بايد سعي كنيم اين راه ادامه يابد. همچنين وي با بيان اينكه با كمال تأسف شاخصههايي كه از سوي مراجع رسمي اعلام ميشود بر خلاف توسعه كشور و آزادي و عدالت است گفت: اگر كشور ايران بر اساس سند چشم انداز بيست ساله حركت كند، بايد سعي كنيم اين وضعيت ادامه پيدا كند. و اگر اينگونه نباشد بايد تلاش كنيم در جهت مصلحت كشور كه همان كرامت، عزت مردم و نيز رفع تهديدها عليه كشور است حركت كنيم. خاتمي با بيان اينكه كشور متعلق به همه مردم است تأكيد كرد: بايد از شعارزدگي پرهيز كنيم و در جهت رفع تبعيض و بهبود زندگي و نيز تقويت زيرساختها و رفع تهديدها عليه كشور حركت كنيم. و اين به انتخاب و حضور هشيارانه مردم بستگي دارد. رييس دولت اصلاحات با انتقاد از بي اخلاقي در جامعه گفت امروز اخلاق در جمهوري اسلامي در خطر است. وي تأكيد كرد ما جامعه مدني ميخواهيم و ريشه جامعه مدني در مدينه النبي است كه محور و مدار آن اخلاق بود. اگر اخلاق در ميان مسئولان ضعيف شود اولاً بي اخلاقي به جامعه سرايت ميكند، دوماً بزرگترين هدف انقلاب تحقق پيدا نكرده است. خاتمي در پايان خاطر نشان كرد جامعه مدني در كنار جامعه اخلاقي بايد باشد. گفتني است حاضرين در سالن بارها با شعار «درود بر خاتمي» و نيز «خاتمي پاينده باد، خامنهاي زنده باد»، حمايت خود را از خاتمي و مسئولان كشور اعلام كردند. خاتمي قرار بود بعد از سخنراني به زيارت حرم مطهر شاهچراغ برود. كه اين موضوع اكنون در هالهاي از ابهام است و گفته ميشود ممكن است به دليل ازدحام مردم از حضور وي در حرم شاهچراغ جلوگيري شود. | |||||

اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.





قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد . اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >> این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه . بعد نامه یی به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )) مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم . اما جرات باز کردنش را نداشتم . خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . . خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت . _ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .اما حالا که دارم این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست . چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما،هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.